تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

"هیچ اگر سایه پذیرد , ما همان سایه هیچیم "

سخنی گرانبها

 

بیادتان می آورم تا همیشه بدانید که زیباترین منش آدمی  محبت اوست ...

پس محبت کنید چه با دوست چه با دشمن !

 که دوست را بزرگ کند و دشمن را دوست . کوروش بزرگ

+ نوشته شده در  دوازدهم آذر 1390ساعت   توسط   | 

دلتنگی

پروردگار مهربانم : همه دلتنگیهایم را با تو بخش میکنم چرا که میدانم اندوهش را تو با خود می بری و اشکش را من .... / سایه هیچ

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مرداد 1390ساعت   توسط   | 

بال

این روزها چقدر دلتنگ توام ای آسمان ! بالهای پروازم شکسته است ... / سایه هیچ

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مرداد 1390ساعت   توسط   | 

روح

گاهی احساس می کنم روحی هستم و کسی صدایم را نمی شنود و آدمها از درونم عبور می کنند ...
 مانند زمانی که خواب می بینی و هر چه فریاد میزنی کسی متوجه نمی شود و یا ترا نمی بیند ...
فریاد هم که بزنم گوشی برای شنیده شدنش نیست ...
من چقدر تنهایم ./ سایه هیچ

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1390ساعت   توسط   | 

چهره


+ نوشته شده در  پانزدهم تیر 1390ساعت   توسط   | 

داستان

مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت .هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید.او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته و آرام به سمت پایین می رود .آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به کشاورز التماس می کرد تا جانش را نجات دهد.کشاورز با هزار بدبختی با به خطر انداختن جان خودش بالاخره موفق شد پسرک را از مرگ حتمی و تدریجی نجات دهد و او را از باتلاق بیرون بکشد....

فردای آن روز وقتی که کشاورز روی روی زمینش مشغول کار بود،کالسکه سلطنتی مجللی در کنار نرده های ورودی زمین کشاورز ایستاد .دو سرباز از آن پیاده شدند و در را برای آقای قد بلندی که لباس های اشرافی بر تن داشت ،بازکردند.زمانی که آن مرد با لباس های گران قیمتی که برتن داشت پایین آمد ،خود را پدر پسری که کشاورز روز گذشته او را از مرگ نجات داده بود،معرفی کرد.اوبه کشاورز گفت که می خواهد این محبتش را جبران کند وحاضر است در عوض کار بزرگی که او انجام داده،هرچه بخواهد به او بدهد .
کشاورز با مناعت طبعی که داشت به مرد ثروتمند گفت که او این کار را برای رضای خدا وبه خاطر انسانیت انجام داده و هیچ چشم داشتی در مقابل آن ندارد.در همین موقع پسرکشاورز از ساختمان وسط زمین بیرون آمد.مرد ثروتمند که متوجه شد کشاورز پسرس هم سن وسال پسر خودش دارد ،به پیرمردگفت که می خواهد یک معامله با او بکند.مردثروتمند گفت حال که تو پسرم را نجات دادی ،من هم پسر تو را مثل پسر خودم می دانم .پس اجازه بده هزینه تحصیل او را در بهترین مدارس ودانشگاهها بپردازم .کشاورز موافقت کرد وپسرش پس از چند سال از دانشگاه علوم پزشکی لندن فارغ التحصیل شد وبه خاطر کشف یکی از بزرگ ترین ومهم ترین داروهای نجات بخش جهان که پنی سیلین بود،به عنوان یک دانشمند مشهور شناخته شد .آن پسر کسی نبود جز الکساندر فلیمینگ .چندسال گذشت .دست بر قضا پسر مرد ثروتمند به بیماری لاعلاجی مبتلا شد و این بار الکساندر،پسر کشاورز که امروز یک دانشمند برجسته بود با داروی جدیدش بار دیگر جان آن پسر را نجات داد .
جالب است بدانید که آن مرد ثروتمند و نجیب زاده کسی نبود جز لردراندلف چرچیل و پسرش هم کسی نبود جز وینستون چرچیل .

+ نوشته شده در  دوازدهم تیر 1390ساعت   توسط   | 

تناسخ

www.thebigview.com/pastlife

+ نوشته شده در  دوازدهم تیر 1390ساعت   توسط   | 

به کجا چنین شتابان،

گون از نسیم پرسید.

" دل من گرفته زین جا ،

هوس سفر نداری ،

ز غبار این بیابان ؟ "

"همه آرزویم اما،

چه کنم که بسته پایم"

"به کجا چنین شتابان؟ "

"به هر آن کجا که باشد،

به جز این سرا ، سرایم ."

"سفرت به خیر اما ،

چو از این کویر وحشت ،

به سلامتی گذشتی ،

به شکوفه ها به باران ،

برسان سلام ما را .

+ نوشته شده در  دوازدهم تیر 1390ساعت   توسط   | 

نوشتن

این روزها دستانم یاری نوشتن نمی کند و اندیشه ام باز ایستاده ...

انگار کسی دو دستی مرا گرفته ,  توان حرکت را از من باز ستانده و افکارم را پریشان ساخته ...

ذهن و فکر هم که خسته شد دیگر مجالی نمی یابد که باز نگرد و نو آوری کند ...

دلتنگه کودکی شدم ... آنقدر اندیشه های کودکی باز است که از همه چیز غافلت می کند و فقط رویا می بینی و شادی ...

صدای بچه های بازیگوش در گوشم می پیچد : امیر بیا بریم با توپم بازی کنیم !!! آیدا چه عروسکت زیباست ...

دلتنگم .../ سایه هیچ

مرا آرزوی آرامش و بیخیالی کودکی است ... کسی سراغ دارد ؟!!!


+ نوشته شده در  بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت   توسط   | 

موج

خوشا موجی     تشنه طوفان      سرکش و جوشان

                                  که می نالد       ز خود غافل       سپرده دل به دریاها.    

من همان موجم ،  تو همان طوفان  ....

          خوشا برگی      تشنه باران        سر خوش و خندان

                                             که می بالد      به خاک و گل     سپرده سر به رویاها،

          من همان برگم ،  تو همان باران  ....

+ نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت   توسط   | 

 
www.shereno.com